عشق به رسوا شدنش می ارزد

به خدا عشق به رسوا شدنش مي ارزد

وبه ليلي و به مجنون شدنش مي ارزد

دفتر قلب مرا واكن و نامي بنويس

سند عشق به امضا شدنش مي ارزد

گرچه من تجربه اي از نرسيدن هايم

كوشش رود به دريا شدنش مي ارزد

كيستم آتش سردي كه هنوز

حتم دارد كه به احيا شدنش مي ارزد

دل من در سبدي عشق به نيل تو سپرد

نگهش دار كه به موسي شدنش مي ارزد

مناجات...

 

اي درويش بامدادان كه برخيزي در آيينه نظر كن اگر رويت خوبست كار زشت مكن و اگر زشت

است دو كار زشت به هم جمع مكن؛ هر چه موجود است حجاب معبودست، موجود از پيش

بردار تا به معبود رسي؛ اگر بنده تو تو را بايستي چنان زيستي كه تو را شايستي؛ هر كه را

قدم بر سر هفت اختر رسيده باشد قلمش بر هفت كشور كشيده باشد، علمي كه از قلم آيد

از آن چه خيزد علم آنست كه حق تعالي در دل بنده ريزد؛ به خدا كه دود از آتش و گرد از باد

چنان نشاني ندهد كه مريد از شيخ و شاگرد از استاد؛ همه را نيستي مصيبت و مرا غنيمت؛

كاردان كار مي‌راند و مدعي ريش مي‌جنباند؛ اگر ميداني كه مي‌داند پشيمان شو و اگر

نمي‌داني كه مي‌داند مسلمان شو. ازو خواه كه دارد و مي‌خواهد كه خواهي از آن مخواه كه

ندارد و مي‌ترسد، كه ازو بخواهي تو راه نرفته از آن ننمودند ور نه (مصرع) كه زد اين در كه

درش نگشودند، اگر تو خالق را بشناختي به مخلوق نپرداختي.

در اصل خدا خواست پریشان تو باشم

یک عمر همه بی سر و سامان تو باشم

پیغمبر تبعیدی من جای غمی نیست

کافیست فقط بنده مسلمان تو باشم

با پای پیاده به حجاز آمده ام چون

تصمیم من اینست که سلمان تو باشم

چشمان شما قبله حاجات دلم هست

بگذار که من حاجی چشمان تو باشم

در حج شما خونم اگر ریخت چه باکی

ای کاش که از خیل شهیدان تو باشم

از دهکده تا خانه تو فاصله ای نیست

ای دوست مخواه این همه حیران تو باشم

ایراد به من نیست که عاشق شدم ای خوب

در اصل خدا خواست پریشان تو باشم

حیف است به فریاد دل ما نرسیدن...

تقدير من اين است؛ سفر تا نرسيدن
تا مرز جنون رفتن و اما نرسيدن

چون باد مسافر همه سر پاي كشيدن
بر سينه صحرا و به دريا نرسيدن


سرتاسر عمر من سرگشته همين است
در كندن از اينجا و به آنجا نرسيدن


از روز ازل در پي تو بوده ام، اي دوست
اما چه كنم؟ من چه كنم با نرسيدن؟

اي دست تو اميد رسيدن، مددي كن!
خنجر زده بد جاي دلم را، نرسيدن

اي سبزترين! زائر چشمان توام، من
حيف است به فرياد دل ما نرسيدن

خدا خواست پریشان تو باشم

در اصل خدا خواست پریشان تو باشم

یک عمر همه بی سر و سامان تو باشم

پیغمبر تبعیدی من جای غمی نیست

کافیست فقط بنده مسلمان تو باشم

با پای پیاده به حجاز آمده ام چون

تصمیم من اینست که سلمان تو باشم

چشمان شما قبله حاجات دلم هست

بگذار که من حاجی چشمان تو باشم

در حج شما خونم اگر ریخت چه باکی

ای کاش که از خیل شهیدان تو باشم

از دهکده تا خانه تو فاصله ای نیست

ای دوست مخواه این همه حیران تو باشم

ایراد به من نیست که عاشق شدم ای خوب

در اصل خدا خواست پریشان تو باشم

ای عاشقان...

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
افتاده در غرقابه​ای تا خود که داند آشنا

گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته
زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا

ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده
ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا

این باد اندر هر سری سودای دیگر می​پزد
سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما

دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله
امروز می در می​دهد تا برکند از ما قبا

ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری
خوش خوش کشانم می​بری آخر نگویی تا کجا

هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی
خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا

عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان
هر دم تجلی می​رسد برمی​شکافد کوه را

یک پاره اخضر می​شود یک پاره عبهر می​شود
یک پاره گوهر می​شود یک پاره لعل و کهربا

ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او
ای که چه باد خورده​ای ما مست گشتیم از صدا

ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده​ای
گر برده​ایم انگور تو تو برده​ای انبان ما

مولانا

چه دانستم...

فیض نور خداست در دل ما

از دل ماست نور منزل ما

نقل ما نقل حرف شیرینش

یاد آن روی شمع محفل ما

در دل از دوست عقده ی مشکل

در کف اوست حلّ مشکل ما

تخم محنت بسینه ی ما کشت

آنکه مهرش سرشته در گل ما

سالها در جوار او بودیم

سایه ی دوست بود منزل ما

در محیط فراق افتادیم

نیست پیدا کجاست ساحل ما

مهر بود و وفا که میکشتیم

از چه جور و جفاست حاصل ما

دست و پا بس زدیم بیهوده

داغ دل گشت سعی باطل ما

دل بتیغ فراق شد بسمل

چند خواهد طپید بسمل ما

چونکه خواهد فکند در پایش

سر ما دستمزد قاتل ما

طپش دل زشوق دیدار است

به از این چیست فیض حاصل ما

در سفر تا بکی تپد دل ما

نیست پیداکجاست منزل ما

بوی جان میوزد در این وادی

ساربانا بدار محمل ما

هر کجا میرویم او با ماست

اوست در جان ما و در دل ما

جان چو هاروت و دل چو ماروتست

زاسمان اوفتاده در گل ما

زهره ی ماست زهره ی دنیا

شهواتست چاه بابل ها

از الم های این چه بابل

نیست واقف درون غافل ما

کچک درد تا بسر نخورد

نرود فیل نفس کاهل ما

فیض از نفس خویشتن ما را

نیست ره سوی شیخ کامل ما

فیض نور خداست در دل ما

از دل ماست نور منزل ما

نقل ما نقل حرف شیرینش

یاد آن روی شمع محفل ما

در دل از دوست عقده ی مشکل

در کف اوست حلّ مشکل ما

تخم محنت بسینه ی ما کشت

آنکه مهرش سرشته در گل ما

سالها در جوار او بودیم

سایه ی دوست بود منزل ما

در محیط فراق افتادیم

نیست پیدا کجاست ساحل ما

مهر بود و وفا که میکشتیم

از چه جور و جفاست حاصل ما

دست و پا بس زدیم بیهوده

داغ دل گشت سعی باطل ما

دل بتیغ فراق شد بسمل

چند خواهد طپید بسمل ما

چونکه خواهد فکند در پایش

سر ما دستمزد قاتل ما

طپش دل زشوق دیدار است

به از این چیست فیض حاصل ما

در سفر تا بکی تپد دل ما

نیست پیداکجاست منزل ما

بوی جان میوزد در این وادی

ساربانا بدار محمل ما

هر کجا میرویم او با ماست

اوست در جان ما و در دل ما

جان چو هاروت و دل چو ماروتست

زاسمان اوفتاده در گل ما

زهره ی ماست زهره ی دنیا

شهواتست چاه بابل ها

از الم های این چه بابل

نیست واقف درون غافل ما

کچک درد تا بسر نخورد

نرود فیل نفس کاهل ما

فیض از نفس خویشتن ما را

نیست ره سوی شیخ کامل ما

چه دانستم که اين سودا مرا زينسان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون

چه دانستم که سيلابی مرا ناگاه بربايد

چو کشتيم در اندازد ميان قلزم پر خون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فرو ريزد ز گردشهای گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دريا را

چنان دريای بی پايان شود بی آب چون هامون

شکافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو اين تبديلها آمد نه هامون ماند و نه دريا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بيچون

چه دانمهای بسيار است ليکن من نميدانم

که خوردم از دهان بندی در آن دريا کفی افيون

مولانا

ابیاتی برگزیده از سروده های مولانا

آدمی فربه شود از راه گوش// جانور فربه شود ازحلق و نوش»

مثنوی

«آدمی مخفی است در زیر زبان// این زبان پرده‌است بر درگاه جان»

مثنوی

«آزمودم مرگ من در زندگی است// چون رهم زین زندگی، پایندگی است»

مثنوی

«آفت ادراک آن حال است و قال// خون به خون شستن محال است و محال»

مثنوی

«آنچه اندر آینه بیند جوان// پیر اندر خشت بیند بیش از آن»

مثنوی

«از پی هر گریه آخر خنده ایست// مرد آخربین مبارک بنده ایست»

مثنوی

«از محبت، نار نوری می‌شود// وز محبت، دیو حوری می‌شود»

مثنوی

«ای خنک آن را که پیش از مرگ مرد// یعنی او از اصل این زر بوی برد// مـرگ تبدیلـی که در نـــوری روی// نه چنان مـرگی که در گـوری روی»

مثنوی

«ای که تو از ظلـم چاهی می‌کنی// از برای خـویش دامی می‌تنی»

مثنوی

«این جهان کوه‌است و فعل ما ندا// باز گردد این نداها را صدا»

مثنوی

«پا تهی گشتن به‌است از کفش تنگ// رنج قربت به که اندر خانه جنگ»

مثنوی

«پیش چشمت داشتی شیشه کبود// زان جهت عالم کبودت می‌نمود»

مثنوی

«پیش مؤمن کی بود این قصه خوار// قدر عشق گوش، عشق گوشوار»

مثنوی

«تا که احمق باقی است اندر جهان// مرد مفلس کی شود محتاج نان»

مثنوی

«تیغ دادن در کف زنگی مست// به که آید علم، ناکس را بدست»

مثنوی

«چون زخود رستی همه برهان شدی// چون که گفتی بنده‌ام سلطان شدی»

مثنوی

«چون که دندان تو را کرم اوفتاد// نیست دندان بر کنش ای اوستاد»

مثنوی

«خنک آن چشم که گوهر زخسی بشناسد// خنک آن قافله‌ای کو بودش دوست خفیر»

دیوان شمس تبریزی

«در پس هر گـریه آخر خنده ایست// مـرد آخربین مبارک بنده ایست»

مثنوی

«دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر// کز دیـو و دد ملولم و انسانم آرزوست// گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما// گفت آن که یافت می‌نشود آنم آرزوست»

دیوان شمس تبریزی

«دیگران چون بروند از نظر از دل بروند// تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی»

دیوان شمس تبریزی

«زآنهمه بانگ و علا لای سگان// هیچ واماند ز راهی کاروان؟»

مثنوی

«سخـت گیــری و تعصـب خامـی است// تا جنینی کار خون آشــامـی است»

مثنوی

«شب غلط بنماید و مبدل بسی// دید صائب شب ندارد هرکسی»

مثنوی

«شتران مست شدستند، ببین رقص جمل// زاشتر مست که جوید ادب و علم و هنر»

دیوان شمس تبریزی

«صـورت زیبا نمــی آید به کار// حرفی از معنی اگر داری بیار»

مثنوی

«ظالم آن قومی که چشمان دوختند// وز سخنها عالمی را سوختند»

مثنوی

«عاقبت جوینده یابنده بود// چونکه در خدمت شتابنده بود»

مثنوی

«عشقهایی کز پی رنگی بود// عشق نبود عاقبت ننگی بود»

مثنوی

«عقل از سودای او کور است و کر// نیست از عاشق کسی دیوانه‌تر»

مثنوی

«عقل اول راند بر عقل دوم// ماهی از سر گنده گردد نی ز دم»

مثنوی

«عقل، بند ِ رهروان و عاشقان است ای پسر// بند بشکن، ره عیان اندر عیانست ای پسر»

دیوان شمس تبریزی

«عـقــل تا تدبیـر و اندیشه کند// رفته باشد عشــق تا هفتـــم سما// عـقــل تا جوید شتر از بهر حج// رفته باشد عشــق بر کــــوه صفا»

مثنوی

«کرد مـــردی از سخـــن دانی سؤال// حق و باطل چیست ای نیکومقال// گوش را بگرفت و گفت این باطل است// چشم حق است و یقینش حاصل است»

مثنوی

«گفت خر! آخر همی زن لاف لاف// در غریبـــی بس توان گفتن گزاف»

مثنوی

«گفت هان ای محتسب بگذار و رو// از برهنه کی توان بردن گرو»

مثنوی

«موی بشکافی به‌عیب دیگران// چو به‌عیب خود رسی کوری از آن»

مثنوی

«نردبان خلق این ما و من است// عاقبت زین نردبان افتادن است// هرکه بالاتر رود ابله تر است// کاستخوان او بتر خواهد شکست»

مثنوی

«هرکسی را بهـر کاری سـاختند// میل آنرا در دلـش انداختند»

مثنوی

«هرکه او بی مرشـدی در راه شد// او زغـولان گمره و در چاه شد// هرکه گیـرد پیشـه بـی اوستـا// ریشخندی شد به شهـر و روستا// کـار بی استـاد خواهـی ساختن// جاهلانه جان بخـواهــی باختن»

مثنوی

«هـرکه اول بین بود اعمی بود// هـرکه آخر بین چه با معنی بود// چشـم آخربین تواند دید راست// چشم اول بین غرور است و خطاست// هـرکه آخربین تر او مسعودتر// هـر که اول بین تر او مطرودتر// هـرکه اول بنگرد پایان کار// انـدر آخر او نگردد شرمسار// حکم چون بر عاقبت اندیشی است// پادشـاهی بنده درویشــی است»

مثنوی

«هرکه را نبض عشق می‌بجهد// گر فلاطون بود، تواش خر گیر// هر سری کو زعشق پر نبود// آن سرش را زدم مؤخر گیر»

دیوان شمس تبریزی

«هیچ آییـنه دگر آهــن نشد// هیــچ نانی گنـدم خرمـن نشد// هیچ انگـوری دگر غوره نشد// هیـچ میـوه پخته باکوره نشد// پختـه گرد و از تغیـّر دور شو// رو چو برهـان محقق نور شو»

مثنوی

تمام غصه ی ما...

 

تمام غصه‌ی ما بال و پر نداشتن است
ز رمز و راز پريدن خبر نداشتن است

در اين قفس متولد شديم و می‌ميریم
طبيعت قفس عمر، در نداشتن است

چگونه لاله دلش خون نباشد از غم عشق
كه شرط داغ نديدن، جگر نداشتن است

طبیب حاذق بيمار زندگی مرگ است
علاج درد سر عمر، سر نداشتن است

فقط نصیب شهيدان سرسپرده‌ی توست
سعادتی كه سزای سپر نداشتن است

هادی حسنی

شدم غرق آسمان دلت...

ستاره ای شده ام غرق آسمان دلت

که راه عشق کشاندم به کهکشان دلت

پریده ام همه ی انتظار عالم را

به سمت روشن آرام آشیان دلت

مرا به سفره ای از شعر و شور مهمان کن

هزار قصه بگو با من از زبان دلت

تمام خستگی ام را به دست جاده بده

مرا همیشه نگه دار در امان دلت

مرا که ماهی تُنگ بلور عشق تو ام

سپرده هستی خود را به بیکران دلت

تو در منی و من از تو که صبح روز ازل


خدا به پیکر خاکم دمیده جان دلت

رهاتر از تو من و بی نشان تر از من، تو

دو قطب حادثه سازیم در جهان دلت

مسافر همه ی عصرهای تاریخ ایم

رسیده ایم به یک نقطه … در زمان دلت

نامه ای به خدا...

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:

خدای عزیزم؛ بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن..


کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانشنشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند..
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهندخوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این کهنامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا
!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم؛ چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی.. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!

پیش از آنی که با غزل آیی...

پیش از آنی که با غزل آیی، دفترم شوره زار ماتم بود
ماه برکوی دل نمی‌تابید، خانه ام انتهای عالم بود

کنج آیینه‌ام نمی خندید برق سوسوی کوکب بختم
بی‌سحرگاه خنده خیست، باغ بی‌باغ، قحط شبنم بود

تا رسیدی خدا تبسم کرد، با عبور تو کوچه پیدا شد
قبل از آنی که بگذری از دل، عطر در انحصار مریم بود

محو شب مانده بودم و مبهوت از خیالی که با تو زیبا شد
قد کشیدی از عمق احساسم، لرز
قلبم چو شانه بم بود

بین عقل و جنون غزل رویید، شانه در شانه، خستگی خوابید
دست
عشقت چه قدرتی دارد، کارد آن سوی استخوانم بود

چشم‌هایت مرا صدا می‌کرد، روح من سر به زیر می‌انداخت
رد شدم آزمون جرات را، درصد عشق‌بازی‌ام کم بود

ماه؛ بین من و تو قسمت شد، عشق از روی سادگی خندید
جای انگشت‌های حوا ماند روی سیبی که دست آدم بود

عباس کریمی

من بر نمی گردم به تاریکی...

 

اين لحظه ها پايان دلتنگي

اين روز ها محكوم بي صبري ست

من پا به پاي گريه بيدارم

دنيام عجيب اين روز ها ابري ست

حسم شبيه خواب و بيداري ست

بين نديدن ها و ديدن ها

حسي شبيه ترس يه گنجشك

از شاخه هنگام پريدن ها

بي ترس اين دلشوره ها هر شب

فانوس دنياي تو روشن بود

اين شهر روزي شهر روياهام

اين خونه روزي خونه ي من بود

اي لحظه ي آرامش و تصميم

حس مي كنم بسيار نزديكي

من با تو مي مونم تموم عمر

من بر نمي گردم به تاريكي