موج...

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

ادعا...

ادّعای زاهدیمان خوب که بالا گرفت؛

بسم اللهِ نُطقت نا گهان ما را گرفت. » آهِ «

تا لب از لب باز كردي دين لامذهب پريد

در عوض اين عشق لا كردار جايش پا گرفت

عشق آمد عشق آمد عشق آمد ناگهان

طاعتي كه در وجود ما نبود از ما گرفت

واعظان شهر مي گويند: بايد بگذريد

بگذريد از هر چه غير دين كه در دل جا گرفت

گيرم: از اين هم مسافرتر شويم اما چطور

بگذريم از راه حلهايي كه دين از ما گرفت ؟

حرف باطل گر چه گردن گير آدم مي شود

گفتن حق گردن منصور را امّا گرفت

سراب...

حتي اگر نباشي مي آفرينمت

چونان كه التهاب بيابان سراب را...

مرید...

ز فوج كودكِ دنبال هر دیوانه دانستم

كه هر كس مي شود مجنون مريد بيشتر دارد

تهی...

دهل را پرده داری بهتر از خاموشی او نیست

تهی مغزی مشخّص از کلام پوچ اوّل شد...

دهر...

شمع را بنگر وداد و دهش دهر ببین

هر که را داد زبان ، قوت گفتار نداد...

پیر مرد...

شما می گویید :

"بالاتر از سیاهی رنگی نیست"

اما

موهای این پیرمرد

چیز دیگری می گویند...!

هرج و مرج...

زندان برای زندانیان  ...  دانشگاه

                      و

                  دانشگاه  برای دانشجویان ... زندان ... !!!

تـو آن شـعری ،کـه ارکانش در آتشخانه پیچیده

 

 

صـدای خون و خاکستر در این کاشـانه پیچیده
 دو بـال زخمی ات پـروانه...! دورِ ِشـانه پیچیده
 
شـکنـج  ِمـوی باروتی ِتـو عطـر خوشـی دارد
 که دور ِ غنچـه ی زخـم تو روی چـانه پـیچیده
 
نمی دانی چـه حالی شـد ،رفیقت روز دیدارت
 که آمد پیـش بالین تـو ، بی تابـانه ... پیچیده ...
 
برای چشـمهایـت  بی قـراری می کنـم وقـتی
 که در قـاب نگاهـت عشق ، معصـومانه پیچیده
 
من از فرط ِغزلخـوانی لبم آتـش گرفت ... آری
 تـو آن شـعری ،کـه ارکانش در آتشخانه پیچیده
 
روایـت کرده ای پـرواز را ... قـقنوس ِدر آتـش
که در خاکسـترت رویـای صـد پـروانه پیــچیده   
  *****
شــهید شـاهد دردم "رحیـم" ِقـلب بی تابم ،
در این دلتنگی ام موسیقی حنــانه پیــچیـده
رضا محمد صالحی

دو شنبه...

قصه یی را که به من طره ی کوتاه گفت

قصه ی عمر درازیست که من می دانم

شبیه ما...

پر از شعور عاشقی چرا نمی شود کسی

فقط کمی شبیه تو ...فقط کمی شبیه من

ماه در آب

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟؟؟

حواسم هست...

این روزهای ِ شلوغ

این روزها که تمام وقتم

میان انبوهی از کاغذ و طرح و نوشته و برنامه میگذرد

این روزها که ناهارم را وقت شام میخورم

و شام را تمام نکرده، به خواب میروم

...این روزها که به اجبار

بداخلاقیهای ِ اطرافم را

با بغض و خستگی و دلتنگی فرو میبرم

این روزها که نوشتنم نمی آید

این روزهای شلوغ...

لابُد حالم خوب است

و ملالی جز خستگی نیست

.

.

این روزهای شلوغ

بودنت بیشتر از همیشه هست

این روزهای شلوغ

حواسم به بودنت هست...