فن

قوی‌ترین مردان جهان
پستچی‌ها هستند که نمی‌دانند
چه حجم عظیمی از درد و اندوه را
با خود حمل می‌کنند
از آنها قوی‌تر تویی
که می‌توانی تنها با چند کلمه
کمر مرا بشکنی!

 

مژگان عباس لو

زیر باران...دوشنبه ...بعد از ظهر...

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب‌ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار
قبلا این صحنه را... نمی‌دانم
در من انگار می‌شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمی‌کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بی‌تفاوت ما
ناله‌هایش فقط تماشا شد

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضه‌ی کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانه‌ای مشکی است

****
با خودم فکر می‌کنم حالا
کوچه ما چقدر تاریک است
گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...

سید حمیدرضا برقعی

مادر

 

گفت: کم بسته‌ی تو بودم و حالا کمتر
گفت و دنیا به خودش می‌پیچد تا محشر

گفت: تا در نشکسته‌ست، به جای نیزه
بر گلویت بنشین تا لب خشک مادر…

گفت: تا در نشکسته‌ست بیا جای زهر…
خون دل خورده‌ی من! پاره‌ی تن! پاره جگر!

گفت: ای غنچه‌ی نشکفته‌ی من خوب بخواب
خواند: لالا لالا لا… پرپر پرپر پر…

گفت: ای کاش تو را باز ببیند زهرا
گفت: ای کاش مرا باز ببینی حیدر!

آن طرف همهمه‌ی مبهم هیزم‌ها بود
این طرف زمزمه‌ی خواهش یک پیغمبر:

إِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی*، دیوار!
إِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی، ای در!

*فاطمه پاره‌ی تن من است/ حضرت رسول (ص)

مژگان عباس لو

آنچه مرگ  میداند...

زنده‌ام تا در تنم هُرمِ نفس‌های تو هست
مرگ می‌داند: فقط باید ترا از من گرفت

خیلی چیز ها...


بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها
می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...
دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است
ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات
می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها
...
هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم
من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...
بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها...

با چشم و دلی ، ز مهر سرشار
پرسید
چگونه می‌سرایی ؟
در چنبر عالم زمینی
یک‌باره چه می‌شوی هوایی ؟
ناگاه ز کدام زخمه ، گردد
چنگ دلت از نوا ، نوایی ؟
جانت ز کدام جلوه یابد
این نقش و نگار کبریایی ؟
گر نیست لطیفه بهشتی
ور نیست ودیعه خدایی
با پردگیانِ عالم شعر
دیدار چگونه می‌نمایی ؟
پیغام چگونه می‌فرستی
الهام چگونه می‌ربایی ؟
گفتم که
- ندانم و ، ندانم
این نیز ، که من که‌ام ؟ کجایی ؟
وین کیست درون من ، که نالد
من نایم اگر ، کجاست نایی ؟
فریاد مرا چگونه ریزد
در قالب تنگ شش هجایی
تا در نگری جدایم از خویش
جان رقص‌کنان از این جدایی
سیمرغ خیال می‌کشد بال
مجذوب حلاوت رهایی
پوینده ، تمام هستی من
هر ذره ، به سوی روشنایی
هر صبح ، رهاتر از پرستو
این پیک دیار آشنایی
در دشت فلک به دانه‌چینی
در جوی سحر ، به سینه‌سایی
از کلبه تنگ بینوایان
تا قصر بلند پادشایی
بر بام ستاره‌ها برآیم
هر شام بدین شکسته‌پایی
تا ... بشکفد این جوانه شعر
چون تاج سپیده‌دم ، طلایی
با این همه ، در دل تو ای دوست
تا نیست امید رهگشایی
ماییم و نوای بی نوایی
بسم الله اگر حریف مایی

حال دلم اضطراری است...

 

امن یجیب...حال دلم اضطراری است

از دختری که ( بد شده ) دیگر فراری است

آن روزهای دائمی اعتبار سوخت

این روز ها خطوط دلم اعتباری است!

با صفر نهصد و سی و...یک بار هم شده

آنتن بده ، تماس دلم اضطراری است

این زنگ های نیمه شبی عاشقانه نیست

انگار ساعت تو همیشه اداری است

با هر _الو بگو_ ی تو من قطع میشوم !

وقتی _الو بگو و نگو... اختیاری است

وقتی که _ گوش میکنم _ بعد یک سکوت

مثل سلام های شما چوبکاری است

حالا دلم ... در این شب بی مشترک ترین

مشغول زنگ وسوسه ای انتحاری است

پس لطف کن پیامک آخر اگر رسید

پاسخ بده که قافیه این بیت_ آری _ است

امن یجیب گوشی مضطر اذا دعاه

این بوق های آخر چشم انتظاری است

 

زهرا هاشمی

زیبایی تو...

زیبایی تو خواب مرا ریخت به هم

آرامش مرداب مرا ریخت به هم

زیبا تر از آنی که تحمل بکنم

زیبایی ات اعصاب مرا ریخت به هم